Search is not available for this dataset
text
stringlengths 8
240k
|
---|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
روزی که من ندارم
|
فردا روز توئه بابای عزیزم که از من به اندازه یه دنیا دوری و به اندازه یه نفس نزدیک . روز توئه که برای من نمونهترین مرد دنیا بودی و هستی عزیزترین روز دنیا برای همه پدرا فرداست و من تو رو نمیبینم دلم بات پر میکشه اون دنیا و بر می گرده امسال هم مثل همه سال گذشته نیستی و من امسال یه جور دیگه میخوامت امسال هم مثل همه سال گذشته نیستی اما امسال یه جور دیگه کم می یارمت یه جور دیگه . . یه حس دیگه . . آره فراموش کردن تو راحته . . درست مثل آب خوردن . اما مثل آون آبی که می پره تو گلو و نفس گیر میشه . . آره مثل همونه درست مثل همون می بوسمت . . با حس کودکی که در درون من رشد میکنه و من به جاش از نبودن تو غصه میخورم .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
روزهای سخت پیش رو . .
|
روزهای شیرین مادر شدن ، روزهای شیرین نگرانیهای تو برای من و فرزندت ، روزهای که نگرانی در چشمانت موج میزنه اما به روی من نمیآری نگرانی تو برای اینکه مبادا از گربهها چموش داخل سطلهای زباله بترسم . . که مبادا بچهمان سوسک شود چون من زیاد کار میکنم همه و همه باعث میشود یادم برود همه ترش کردنهای معده ام ، حالتهای تهوع روزانه ام را
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
شماهایی که از ابتدا نوشتن وبلاگم با من بودید و شماهایی که از خیلی قبل تر منو میشناسید میدونید که من با عشق ازدواج کردم میدونید که میخواستم که پسرک همسرم باشه و سرنوشت هم با خواست من همراه شد سه سال و ماه و سه هفته و سه روزه که من و پسرک در کنار هم تک تک لحظههای زندگیمونو شریکیم و کم کم راضی شدم که این لحظهها رو با نفر سومی شریک بشیم و خدا هم با رضایت ما همراه شد و خیلی زود این نفر سوم کوچولو رو بهمون بخشید نفر سومی که الان تقریباً اندازه یه عدسه ورودت به جمع عاشقانه دو نفرمون مبارک مامانی . . خوش اومدی عزیزم
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
برای خودم و او
|
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است . برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
خوب امروز شنبه است و خیلی روز خلوتیه تو محیط کار دیروز هم که روز مادر و زن بود و حسابی به همه خوش گذشته . . البته نه به همه خدا همه مادرای مهربون که از پیشمون رفتن رو بیامرزه و روحشون رو شاد کنه . . حوصلم سر رفته . . چند روزیه موقع خواب در بالکن رو باز میذاریم و با یه هوای خنک می خوابیم صبح که ساعت چهل و پنج بیدار میشم که پسرک رو بدرقه کنم شالمو می ندازم رو دوشم و میرم رو بالکن و تو هوای نیمه تاریک بارها برای هم دست تکون می دیم . . یه هوای خنک . . با دستم شاخههای درخت بلند تو حیاط که شاخه هاش تا نزدیکای در اتاقمون میاد رو بلند میکنم که نره تو چشمام و بعد منتظر میشم تا آخرین دستو براش تکون بدم و به سلامت راهیش کنم بره به محل کارش . . گاهی دلم میخواد ه سوراخ تو دیوار درست کنم که شاخه هاش تا توی اتاقمون بیاد . . بعد که پسرک رفت . . هنوز یک ساعتی وقت دارم که برم سر کار . . برق اتاقو خاموش میکنم و میخزم زیر پتو . صدای پرندههای لا به لای درخت مهربون حیاط و نسیم خنک صبح و هوایی که آروو آروم روشن میشه به اینها نگاه میکنم و دوبار خواب شیرینی میاد سراغم همینها باعث میشه هر روز از ده تا بیست دقیقه دیر برسم سر کارم . . خیلی اتاق خوابمونو دوست دارم . . حیف که اتاق خواب خونه جدید پنجرهاش رو به نورگیره ساختمونه و هیچ درختی روبروش نیست اما عوضش پنجره آشپزخونهاش رو به یه چنار بلند قدیمی باز میشه به هر حال هر خونهای یه حسنی داره دیگه
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
ساعت ده دقیقه به یازده شبه و من تنهام . . پسرک ساعت تازه اومده بود خونه که یکی از دوستاش زنگ زد که دزد زده به مغازهاش . . طلافروشی ! !
|
ظاهراً دو نفر میان تو مغازه و می گن یه گردنبند بیارن که ببینن و تا میارن ورمی دارن و پا میذارن به فرار اونا فقط تونستن یکیشونو بگیرن و نفر دوم با گردنبند فرار کرد . .
|
پسرک رفته کمکشون که باهم برن برای تنظیم شکایت
|
روزهای بدتر و بدتر داره از راه میرسه و مسئولین مملکت جهنمی ما تنها با این فکرن که نکنه جوونا برن تو فی . س بوغ . . فیل تر و محدودیت
|
متنفرم از این مملکت جهنمی که مردمش نفرین شدهاند متنفرم از روزهای سرد پر از فشار . . متنفرم از تویی که پر از حس انزجاری . . متنفرم از تو
|
پ . ن . متأسفم که اینقدر تلخم میخواستم از سبک شدن کارم و پیاده روی بهاری امروز بنویسم اما نشد . . امروز زود اومدم خونه و گردگیری کردم یه دسته گل رز از حیاط چیدم و گلدون رو میزو پر از گل رز خوشبو کردم و با دو تا شمع معطر منتظر پسرک بودم که اینجوری شد . .
|
الان هم که زنگ زده که رفته خونه پدرو مادرش . . که میاد و برام تعریف میکنه چی شده . . اما من دیگه از حس همه چیز اومدم بیرون . .
|
میرم بخوابم . . شب به خیر
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
اومدم یه اعترافی بکنم اعتراف کنم که یه مدتیه از خواهر کوچیک همسرم دلخورم . . چون هر چی تو این مدت سعی کردم بهش بفهمونم که میخوام مثل خواهر برای هم باشیم نفهمیده موقع عروسیاش با اینکه خیلی سرم به خاطر تغییر شغلم شلوغ بود اما سعی کردم هر از گاهی بهش با زنگ زدن و اس ام اس آرامش بدم و کمکش کنم موقع رفتن ماه عسل مدام باهاش در تماس بودم که از استرسش موقع پروازی که دوازده ساعت تأخیر داشت کم بشه فکر نمیکنم مامانش هم به اندازه من بهش زنگ زده باشه . اما رفتارش یه جوریه که انگار منو نمیبینه و اصلاً وجود من براش مهم نیست و البته این گاهی اتفاق میافته و اصولاً تعادلی تو این اتفاق نیست اهمیت این موضوع برای من اینه که همیشه دوست داشتم آدمایی که باهاشون زندگی میکنم برام مهم باشن و هیچ دلخوری و مشکلی با هیچ کدومشون نداشته باشم اما الان فهمیدم که بعضی وقتها رسیدن به روابط ایده آل ممکن نیست و برخی آدمها نمیخوان که ایده آل برخورد کنند اون حسش نسبت به من عوض نمیشه و من دیگه میخوام که برام مهم نیاشه . الان فقط میخوام به خودم اهمیت بدم . . و طبق اصول خودم رفتار کنم همین و همین . . من خواهری ندارم و لزومی نداره از کسی که نمیخواد جای خالی خواهر رو برای من پر کنه توقعی داشته باشم دوستان گل و برادر و مادری دارم که این جای خالی رو برای من پر کردند . . براش آرزوی آرامش واقعی دارم نه ساختگی
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
صدای جاروی پیرمرد نارنجیپوش هر روز مثل عقربههای ساعت نزدیکی اذان صبح رو نشان میده و من هر روز خواب آلوده به روز شروع نشده بی جذابیت پیش رو فکر میکنم . لحظههای کشدار اول صبحهای تعطیل در روزهای کاری به چشم بر هم زدنی میگذره و آفتاب طلوع میکنه و هنوز بعد از ده سال کارمند بودن هر شنبه روزهای باقیمونده تا جمعه و تعطیلات آخر هفته رو می شمرم . روزهای زندگی من به عنوان زنی کارمند در دهه چهارم زندگی و در سی و سه سالگی کشدار و عذاب آوره و همسرم که به عنوان یک عشق وارد زندگی من شده تنها نقطه برجسته روزهامه . . هر روز تکرار اتفاق پیاده روی صبحگاهی تا ایستگاه تاکسی و بعد رسیدن به اولین ایستگاه اتوبوسهای تندرو ، سوار شدن و بعد پیاده شدن و رسیدن تا شرکت و سرو کله زدن با دستگاه حضور غیاب اثر انگشتی که هر روز به من یاد آوری میکنه که شستشوی ظرف با دست بدون دستکش پوست دستو زمخت میکنه . . ساعتهای کاری کشدار و بعضاً تکراری . چهرههای عبوس . لباسهای تیره . خیابونهای پر صدا . صدای همهمهای که در گوشم می پیچه . از این همه صدا و همهمه . . بیزارم و ناچار . . روزهای دهه چهارم زندگی من با همسرم خوب شروع شد و بد ادامه پیدا میکنه . . هدف کوتاه مدتم ورود به خونه آیه که پنجره آشپزخونهاش رو به خیابون پر درخت باز میشه که تا ماه آینده محقق میشه و هدف بلند مدتم رفتنه . رفتن
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
در حسرت عصرها و صبحهای بهاری
|
در حسرتم . . در حسرت یه صبح بهاری که برم تو خیابونا دلی دلی راه برم و تنفس کنم . . در حسرت اینکه برم عصهای ویندوز شاپینگ کنم و بوی اقاقیای کوچه پس کوچههای خیابون وزرا مستم کنه . . اما هر شب کارم شده ساعت ده رسیدن خونه و صبح ساعت بزنم بیرون . . بهار داره میره و من در حسرتم
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
روز آخر تعطیلات
|
بالاخره تعطیلات دست داشتنی من تموم شد . . غلت زدن تو رختخواب و ول گشتن بین کانالهای تلویزیون . .
|
روز عید دیدنیهای تموم نشدنی . . مسافرتهای یکی دو روزه . .
|
یه ماهم که باشه زود تموم میشه و باز روز آخر من ناراحتم که داره تموم میشه
|
خوش به حالتون اونایی که فردا تعطیلید . .
|
ای بابا . . فکر کنم من باید برم بخوابم تا فردا . .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
شروعی نو . .
|
از جملات کلیشهای آغاز سال نو دلزده ام
|
بهترینها برای شما که لایق بهترین هائید . .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
روزهایی که گذشت
|
روزهایی که گذشت در سالی که تنها روز ازش باقیه روزهای خیلی خوبی نبود اما به اون بدی هم نبود که بگم روزهای بدی داشتم . .
|
روزهای تلخ . . روزهای شیرین . . روزهای اشکهای پنهانی . . روزهای لبخندها و دلشورههای عاشقانه . .
|
روزهای قهر و آشتی . . روزهای پول و نگرانی روزهایی که گذشت . .
|
روزهایی که گذشت و خدا رو هزاران بار شکر که بدتر از اونی که بود و می تونست باشه نبود . .
|
روزهای پیش رو روزهای جوونههای سبزه . . روزهای هوای ملس و رگبارهای زودگذر روزهای عاشقی روزهای عطر بهار نارنج و سنبلهای خوشرنگ خیابانی . .
|
روزهایی اگر چه خیلی کمرنگ تر از سالها پیش اما هنوز رنگی
|
روزهای رنگارنگ بهاری . . روزهایی که اگر لباس گرم نپوشی سردت میشه و اگر لباس گرم بپوشی تب میکنی
|
برنامه خاصی نداریم . . شاید یه سری بریم به باغچه پدری من در شهر زیبای رویایی من
|
شاید هم به زادگاه من . . و شاید هم هیچ جا نریم و خودمونو تو خونه زندونی کنیم و فقط بخوابیم . .
|
نمیدونم فقط بگم که از دید و بازدید بیمزه عید متنفرم وقتی عزیز مهربونم دیگه نیست که روز اول عید برای زنگ زدن بهش بین نوه ها و بچهها رقابت بیفته و ساعتها پشت خط بمونیم . .
|
وقتی بابای مهربونم نیست که همیشه یک ساعت زودتر از ساعت تحویل از ترس اشغال شدن تلفنها به عزیز زنگ بزنه و زودتر عیدو تبریک بگه . .
|
عزیزجونم امسال کنار توئه بابا جون . . بالاخره بردیش پیش خودت . . اون قدر سال تحویلها سبزه و سنبل و شمع و قران آورد سر خاکت که بالاخره پر کشید و اومد پیشت . .
|
ذلم خیلی گرفته . تو خونه تنهام و فقط به عزیزهایی که از دست دادم فکر میکنم . .
|
دوست دارم بابای مهربونم که جات پیشمون خیلیییی خالیه
|
فراموش کردن تو خیلی آسونه مثل آب خوردن . . اما از همون آبهایی که می پره توی گلو و نفس گیر میشه . . از همونها . . آره آسونه مثل آب خوردن . .
|
خدایا این روزهای پایانی سال خبر مرگ جوون و پیر زیاد شنیدم . . خیلی زیاد . .
|
به همه خانوادههایی که این روزها سیاه عزیزشونو پوشیدن صبر و آرامش بده . .
|
خدایا رنگ به زندگیشون بپاش . .
|
خدایا پدر مادرهای زیادی این روزهای شرمنده خانواده هاشون هستن روسیاهشون نکن . .
|
خدایا خانوادههای زیادی گرفتار بیماری تن و روح عزیزانشون هستن صبر و سلامتی از توئه . .
|
خدایا شکر به داده و نداده و گرفته ات
|
که داده ات رحمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان . .
|
برای همه افرادی که میشناسم و نمیشناسم ، برای همه انسانهای دور و نزدیک . .
|
دوستانی که از من دورند و یادشون همیشه با منه . . دوستایی که نزدیکند و آرامش زندگی منند . .
|
دوستایی که دیگه نمیبینمشون . . برای همسرم . . خانوادهاش . . مادرم . . مادرم . . مادرم . . و برادرام
|
سلامتی و سلامتی و سلامتی و سلامتی و میخوام . .
|
خدا نگهدار و کنار همتون . .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
امروز روز تولدمه . . در واقع تولد من و پسرک تنها روز با هم فرق داره
|
روز و سال . .
|
روز تولد پسرک براش یه ساعت مچی خریدم . . و امروز من فقط به خونه تکونی گذشت . .
|
پسرک هم بهم سه تا تراول پنجاه تومنی داد که خودم برای خودم هرچه دوست دارم بخرم . . البته دیشب هم برام کیک و شمع خرید . .
|
خوب اینم یه نوعشه . . نمیدونم امروز خیلی سرحال نیستم همیشه تو روز تولدم خیلی دل نازک میشم . . دوست دارم همه بهم توجه کنند
|
اما خوب مثل اینکه توقعم خیلی بالاست . . شاید دارم بهونه میگیرم و نباید انتظار معجزه داشته باشم . .
|
تو محل کارم سرم خیلی شلوغه و کارجدیدم رو خیلی دوست دارم و راضیام از تغییر کارم
|
برای عید برنامهای نداریم و من حسابی دمغم . . آرزوی محالی دارم . .
|
دلم میخواست این آرزو رو به عنوان هدیه تولد بهم بدن اما ممکن نیست
|
بگذریم . .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
روز دیگه تا روز تولد تو مونده و تو با من قهری . .
|
قهر قهر که نه اما فقط حرف میزنی و دلت با من قهره . . بس که ساعت شب اومدم خونه . . بس که سرم شلوغ بوده این یه ماهه گذشته
|
بس که کم دیدی منو . . بس که همیشه خسته بودم . .
|
بس که حق داری با اون قیافه اخموت . . عزیزم همه این روزها میگذره و دوباره همه چیز به روال عادی بر می گرده . .
|
برای من روز تولد تو یعنی روز تولد عشق . . روز تولد همه خوبیهای عالم .
|
چه ساعت شب بیام خونه چه وقتی میآی خونه من بیام استقبالت . .
|
میدونی که خودم هم این شرایط رو دوست ندارم اما ببخش . .
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
روزهای شلوغی دارم این روزها . .
|
سلام . . این روزهه خیلییییی سرم شلوغه . . شرکت جدید خیلی خوبه اما به دلیل همین بزرگ بودنش مشغلههایی هم داره . . یکیاش همین سیستم اتوماسیون اداری که هیچ جوره تو کت من نمیره . .
|
یه خودکار قرمز میخوای باید به مدیر تدارکات تو اتوماسیون اعلام کنی . . بعد یه هفته به دستت برسه . . الکی که نیست . . آره خواهر خیلی مه چیز رو حساب کتابه آدم احساس میکنه داره خارج از ایران کار میکنه . . همه چیز قاعده داره و رو سلسله مراتب اداریه . . با اینکه من تازه اومدم اما چون مدیر یه بخشی هستم جایگاهم از طرف منشی شرکت که در واقع مدیر روابط عمومیه و سال از من بزرگتره و شانزده سال هم سابقه کار داره کاملاً تعریف شده است و میدونه که با اینکه من سابقه و سن کمتری دارم اما به واسطه تحصیلات و سطح کارم رو رده مدیریتی ام و باید با من مثل سایر مدیران بخشها احترام بذاره . .
|
اما خوب با همه سختیهاش چون بعد سالها دارم تو رشته خودم کار میکنم و انرژی میذارم خوشحالم تا حدی
|
حالا به قول مامانم تا آخر ماه نشه و حقوق نگیری معلوم نیست که راضیای یا نه ! ! ! !
|
به هر حال خدا رو شکر امیدوارم مدیریان ارشد مجموعه که یکیشون خیلی بدقلقه و بد اخلاقه هم ازم راضی باشن و من بتونم تو این مجموعه بمونم . .
|
البته محل کار قبلی بهم سرقفلی داده که چی ؟ هر وقت خواستم میتونم برگردم ولی کی روش میشه ؟ ها ؟
|
یه نیم سکه و یه دسته گل و یه جعبه شیرینی هم به عنوان هدیه بهم دادن
|
حالا باید حساب کتاب کنم یه روز برم برای تسویه حساب مالی . .
|
تا خدا چی بخواد
|
پیتی نسخه قابل چاپ
|
Subsets and Splits
No community queries yet
The top public SQL queries from the community will appear here once available.